ورونیکا، دختر جوانی که به دنبال مرگ رفته، زندگی را مییابد. او نزدیک یک هفته بین زندگی و مرگ سرگردان است، ولی آگاهیاش از مرگ باعث میشود شدیدتر زندگی کند و کارهایی را انجام دهد که پیش از آن هرگز نکرده بود. ورونیکا به آن چه ندارد میاندیشد و زندگی خود را دوباره ارزیابی میکند؛
به نظر میرسد که ورونیکا هرچه میخواهد دارد. شبها برای تفریح بیرون میرود، با مردهای جذاب ملاقات میکند، اما شاد نیست. در زندگیاش چیزی کم است. برای همین است که صبح روز ۱۱ نوامبر سال ۱۹۹۷، تصمیم میگیرد بمیرد. با قرص دست به خودکشی میزند و هرچند خودکشیاش موفق نیست، دکتر به او میگوید که تا چند روز دیگر میمیرد؛
خرید کتاب ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد
جستجوی کتاب ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد در گودریدز
معرفی کتاب ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد از نگاه کاربران
دختری به نام ورونیکا تصمیم به خودکشی میگیره ولی خودکشی اش ناموفق میمونه. در بیمارستان روانی به هوش میاد و دکتر بهش میگه قلبش به شدت تحت تاثیر قرار گرفته و یک هفته بیشتر دوام نمیاره...در این مدت ورونیکا تجربه های جدیدی کسب میکنه و نگاهش به زندگی تغییر میکنه؛ به حدی که میخواد از لحظه لحظه ی فرصت باقی موندش برای زندگی نهایت استفاده رو ببره و تمام کار هایی که همیشه آرزوی انجام دادنشون رو داشت انجام بده:
(از متن کتاب)
میخواهم اینجا را ترک کنم تا خارج از اینجا بمیرم. میخواهم قلعه ی لیوبنا را ببینم. همیشه همانجا بود و من هیچوقت کنجکاو نبوده ام که بروم و از نزدیک ببینمش. میخواهم با زنی که در زمستان شاه بلوط و در تابستان گل میفروشد، صحبت کنم. بارها از کنار هم رد شده ایم، و هیچوقت از او نپرسیده ام حالش چطور است. و میخواهم بدون بالاپوش بیرون بروم و در برف قدم بزنم، میخواهم بفهمم سرمای بیش از حد یعنی چه، من، که همیشه گرم میپوشیدم، همیشه آنقدر از سرماخوردگی میترسیدم.
خلاصه دکتر ایگور میخواهم باران را روی صورتم احساس کنم، به هر مردی که خوشم می آید لبخند بزنم، تمام قهوه هایی را که ممکن است مردها برایم بخرند، بپذیرم. میخواهم مادرم را ببوسم، بگویم دوستش دارم، در دامنش گریه کنم، بدون اینکه از نشان دادن احساساتم خجالت بکشم. احساسات من همیشه بوده اند، فقط پنهانشان میکردم.
میتوانم به کلیسا بروم و به تصاویری نگاه کنم که هرگز هیچ معنایی برای من نداشتند، و ببینم حالا چیزی به من میگویند؟ اگر مرد جذابی دعوتم کند با او به باشگاه بروم، میپذیرم ، و سراسر شب آنقدر میرقصم تا بر زمین بیفتم...
مشاهده لینک اصلی
** spoiler alert ** یه رمان کوئلویی به تمام معنا
یه دختر ۲۴ ساله تصمیم می گیره خودکشی کنه چون به نظرش زندگی اون طوری نیس که باید باشه. اقدام به خودکشیش نا موفق می مونه و می برنش به یه بیمارستان روانی که درمان بشه.دکتر به دروغ و برای آزمایش کردن یه تئوری جدید در درمان کسایی که خودکشی کردن، بهش میگه که فقط ۵ روز زنده می مونه. قاعدتا بیمارستان روانی (تیمارستان) باید جای بیمارای روانی باشه، ولی بیمارستان پر از فیلسوف های منزویه که باعث میشن ورونیکا درک درست تری از واقعیت های زندگی بدست بیاره
در ادامه عاشق یه پسر مبتلا به شیزوفرنی میشه (من هنوز نفهمیدم چرا. خودش که میگفت اون تنها کسیه که به پیانو زدنم گوش می داد و می فهمیدش، ولی احتمالا چرت میگفته و دلیلش این بوده که پسر زیبا بوده!) و در نهایت هم با پسره از بیمارستان فرار می کنه و نمی میره و داستان به خوبی و خوشی تموم میشه
روایت داریم کوئیلو اول کلیشه بود، بعد دست و پا در آورد
-_-
مشاهده لینک اصلی
کتاب های مرتبط با - کتاب ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد
به نظر میرسد که ورونیکا هرچه میخواهد دارد. شبها برای تفریح بیرون میرود، با مردهای جذاب ملاقات میکند، اما شاد نیست. در زندگیاش چیزی کم است. برای همین است که صبح روز ۱۱ نوامبر سال ۱۹۹۷، تصمیم میگیرد بمیرد. با قرص دست به خودکشی میزند و هرچند خودکشیاش موفق نیست، دکتر به او میگوید که تا چند روز دیگر میمیرد؛
خرید کتاب ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد
جستجوی کتاب ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد در گودریدز
(از متن کتاب)
میخواهم اینجا را ترک کنم تا خارج از اینجا بمیرم. میخواهم قلعه ی لیوبنا را ببینم. همیشه همانجا بود و من هیچوقت کنجکاو نبوده ام که بروم و از نزدیک ببینمش. میخواهم با زنی که در زمستان شاه بلوط و در تابستان گل میفروشد، صحبت کنم. بارها از کنار هم رد شده ایم، و هیچوقت از او نپرسیده ام حالش چطور است. و میخواهم بدون بالاپوش بیرون بروم و در برف قدم بزنم، میخواهم بفهمم سرمای بیش از حد یعنی چه، من، که همیشه گرم میپوشیدم، همیشه آنقدر از سرماخوردگی میترسیدم.
خلاصه دکتر ایگور میخواهم باران را روی صورتم احساس کنم، به هر مردی که خوشم می آید لبخند بزنم، تمام قهوه هایی را که ممکن است مردها برایم بخرند، بپذیرم. میخواهم مادرم را ببوسم، بگویم دوستش دارم، در دامنش گریه کنم، بدون اینکه از نشان دادن احساساتم خجالت بکشم. احساسات من همیشه بوده اند، فقط پنهانشان میکردم.
میتوانم به کلیسا بروم و به تصاویری نگاه کنم که هرگز هیچ معنایی برای من نداشتند، و ببینم حالا چیزی به من میگویند؟ اگر مرد جذابی دعوتم کند با او به باشگاه بروم، میپذیرم ، و سراسر شب آنقدر میرقصم تا بر زمین بیفتم...
مشاهده لینک اصلی
** spoiler alert ** یه رمان کوئلویی به تمام معنا
یه دختر ۲۴ ساله تصمیم می گیره خودکشی کنه چون به نظرش زندگی اون طوری نیس که باید باشه. اقدام به خودکشیش نا موفق می مونه و می برنش به یه بیمارستان روانی که درمان بشه.دکتر به دروغ و برای آزمایش کردن یه تئوری جدید در درمان کسایی که خودکشی کردن، بهش میگه که فقط ۵ روز زنده می مونه. قاعدتا بیمارستان روانی (تیمارستان) باید جای بیمارای روانی باشه، ولی بیمارستان پر از فیلسوف های منزویه که باعث میشن ورونیکا درک درست تری از واقعیت های زندگی بدست بیاره
در ادامه عاشق یه پسر مبتلا به شیزوفرنی میشه (من هنوز نفهمیدم چرا. خودش که میگفت اون تنها کسیه که به پیانو زدنم گوش می داد و می فهمیدش، ولی احتمالا چرت میگفته و دلیلش این بوده که پسر زیبا بوده!) و در نهایت هم با پسره از بیمارستان فرار می کنه و نمی میره و داستان به خوبی و خوشی تموم میشه
روایت داریم کوئیلو اول کلیشه بود، بعد دست و پا در آورد
-_-
مشاهده لینک اصلی